فزت برب كعبه

 

فكر ميكرد خسته در غربت

شصت و اندي چگونه سر كردم

مرغ جانم چگونه تاب آورد

تا چه ديدم كه طاقت آوردم

زخمهايم ز دشمنان كاريست

در دل از دوستان پر از دردم

گرمي دهر آنچنانم سوخت

كز جهان و جهانيان سردم

زان همه مردي و جوانمردي

شكوه ماند از حريف نامَردَم

سرخ و زردي كز اين چمن بردم

عيد خون است سرخم و زردم

گفت فزت برب كعبه علي

ميتوانم به خانه برگردم