ننگ باعورا و جنگ عاشورا؟ حکایتی و شکایتی از خدا به خدا؟!


از تو فریاد خدایا به تو و داوریت
روز مَنْ یَنْصُرُنی کس نکند یاوریت
بارها خون تو را ریخته بر خاک یزید
من یزید تو بجا مانده و خون بریت


گرچه از کوفه سرت بر سر نی رفت به شام
باز بر نیزه شمر است سر خاوریت
گلوی خشک تو را کرد چرا خون تو تر
جان چرا برد ز تو خصم عنود جریت
رمه روبه،رم خورد بسی از تک شیر
انس و جان مات تو و شیوه جنگاوریت
آدمی زاده نجنبید پی یاری تو
گرچه آمد به کمک لشگر دیو و پریت
از طف اُفٍ لَک تو رفت به اقصای زمین
شرک و کفران زده انگاشت جهان سر سریت
وای روزی که از غیب شبیخون آری
بدر و صفین شود معرکه از حیدریت
باز با تیغ دو پیکر دو کنی پیکر کفر
مرحب و عَمر شده خاک ره صفدریت
شب عاشورا برگشت ز آتش مردم
تو بجا ماندی و آن گیسوی خاکستریت
خورد سوگند به سِرِّ تو موی سر تو
یک سر موی نکاهد ستم از سروریت
حضرت ام ابیها که حسن زاد و حسین
خوی و روی علوی داد و دم کوثریت
ای خداوند ببین خیل خر اسفار کشان
مست جو کاه کشان مورد بیع و شریت
تیغ بر گردن خر زن که بدانند جهان
قیمت تیغ تو و قدر کف گوهریت
رفتی امروز گر از ملک هری سوی حرا
صبح فردا ز حرا هست سفر زی هریت
از تو جز با تو نیارم گله ای بار خدای
از تو فریاد خدایا به تو داوریت