يشعرون و مالا يعقلون. اَقلّ كَم به دانگي از شش دانگ و نَك و نالي از يك بانگ. بدين صفحه منور موسوم به سايت به شمار بايت انشاءالله صلاي تدريس و تحقيق در لغت و ادب پارسي و دري در انداخته جويا به دل و جان و گويا به بنان و بيان كه هان و هان زبان ما در شبيخون زمان ما بدستخون افتاده و اينك زاده و آزاده را شايد كه به شكرانه توانايي به شرط دانايي روي دل بخراشد و به رفع مشكل بخروشد و بكوشد و اين كوششي است بنا نهاده اولاً به توضيحات و تعريفات و كشف مغالطات و تحريفات نخست در جنس سخن و كلام در عرف خاص و عام، كه نثر پراكنده است يا نظم آكنده و مصنوع و مرسل آن چيست و كيست آنكه داد اين معني داده است و آن كم يا زياده است و دو ديگر در نوع اين هر دو در ايستادن كه مثلاً حد شعر، فرد و بيت است آيا يا مصراع شمعي است كه شعر بر آورده اوست و روشنايي شمع از زيت است. سرو می‌کوشد به خود تا مصرعی موزون کند. و اين انواع به شمار از فرد و دوبيت و رباعي و قطعه و قصيده و غزل و ترجيع و تركيب و بيت و فرد و مثنوي اثنين اثنين تا مثلث مربع و مخمس و مسدس و مسبع و مثمن و الخ. به ظاهر و فن كدامند؟ و در ابواب كه دريايي ناپيدا كرانه است به چه نامند؟ ستوده و ناستوده كدام است؟ مديحه را با مرثيه چه نسبت و فرق است؟ تمجيد و توحيد در كلام شاعر و كاتب چيست؟ نعت و منقبت و مديح به همه نوع كدام‌اند؟ و چون بدينجا رسيديم سبيکه گفتار و اندازه و عيار آن چيست؟ مردمان همين سبكي شنيده‌اند و ندانند كه در آن تعبيه‌هاست از طرز و اسلوب كه به جنس و نوع و فصل بايستي معلوم باشد و نيز كلام چه در نوشته و چه در شعر لابد آهنگين است و اكنون كه از اجناس و انواع سخن به ميان آورديم اجراس سخن و اوزان و عروض آن چيست و الخ.

  

باري به ياري خداي باري، نخستين دفتر «سنجه» سخن در رد اصحاب ايكه با عنوان سبيکه در سبك و طرز و اسلوب شعر؛ كل الشعر پس از نوروز بخواست خدا در اختيار هر كه جوياي ادب قرار خواهد گرفت و كلاسهاي مكتب ادب به دفع آفات غريب از جان زبان و كلامِ حسرت نصيب گشاده خواهد شد. اِنتَظِر و اينك نقد اين معني را ارزاني مقدمه‌اي در سبك سخن حافظ طرز سخن خواجو كه سطري از شطري است.

 

 

 

                                                                               «استاد سخن سعدیست نزد همه کس امّا»

                                                                                    «دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو»

طرز سخن خواجو؟!

بِسم‌الله و بسم‌رسول‌الله و سلاٌم علی ولی‌الله وعلی آله‌آل‌الله

تاریخ و سیرت را بصیرت بایست و مرا این فّر و جاه نیست دیگر که موضوع عرضه، مقدمه ایست دیوان مستطاب جناب ابوالعطا کمال‌الدین محمود بن‌ علی‌ بن ‌محمود خواجوی ‌کرمانی را که تذکرة احوال حضرتش در همة تواریخ ادب و کتاب‌های تذکره و در مقدمة دیوان قصائد و غزلّیات و سایر آثار وی چون مثنوی گل و نوروز و همای و همایون و روضة‌الانور و غیره موجود است و اینجانب را به بیش از آنچه گفته و نوشته‌اند راه نیست بنأ علیه می‌ماند معمّای طرز خواجو که لسان‌الغیب شیرازی تتبع آن را بر شیوة برگزیدة استاد سخن سعدی که صدر و بدر و امام سبک عراقی است مُرجّح داشته و به آواز بلند فریاد بر می‌دارد که «دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو» و چه بسیار که دوستداران خواجه در هر عصر و نسلی خواسته‌اند که صاحبدلی از این معما پرده بردارد که تا این خواجو کیست و پایة سخن او چیست که خواجه شمس‌الدین محمد حافظ که لسان‌الغیب و سلطان سخن سرایان جهان است غاشیة طرز خواجو بر دوش می‌کشد و دستار و قبای شاعران ملک ‌سلیمان را با هزارمیخی مرشد کرمان سودا می‌کند. خدا را زین معمّا پرده‌بردار باری طعم شکّر به انگبین ماند آنک فاکهه بهشتی غزل سعدی و قند پارسی غزل حافظ تا گفتار خواجو به حلاوت کدام است؟! که شباهت قند خواجه به عسل وی تمام است به روایت تاریخ و تذکره این هر سه معاصرند و هم عهد . دو دیگر که در حضرت صيرفیانِ صّراف گوهر سخن هر سه عراقی است به جمله شاعر سبک عراقی‌اند بنابر سلیقة عموم و اکثریت و نیز خصوص و اقلیّت. سخن در طرز است تا طرز چیست که به فرا دست سبک و به فرو دست اسلوب است حالی پاسخ من این است آسان‌گیر که حالی «چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم» که اگر به روایت مُصحف مُوروث و شناسنامة مَخصوص أوسنة (افسانه) این معیدی (تسمع بالمُعيدي خيرٌ منِ اَنْ تَرا) به سنة هزاروسیصدوسی خورشیدی در میان آمده باشد بسیار هنر کرده باشم مدعّای شعر و ادب من به کمتر از سنة هزاروسیصدوچهل‌وپنج که حد شرعی بلوغ است گزافه است باری مراهق بودم که سخنم مقبول افتاد و تا این نیز لاف نباشد نمونه‌هایی از آن روزگاران که یادش بخیر باد . در دفترم اگر نَه در خاطرم هست تا بسیار دور نرفته باشیم این دو‌سه بیت را بشنوید:

دست در زلف خم اندر خم یاری نزدیم                                          آن فروغیم که راه شب تاری نزدیم

نوزده سال در اینیم که خاری نشدیم                                             دست در دامن گلچهر نگاری نزدیم

شب گرداب و تب باد حوادث دیدیم                                              موج کشتیم که پهلو به کناری نزدیم

سخن دراز شد امّا گزیرم نبود که مدعای گشودن معمایی در میان است که قرن‌هاست تا ناگشوده بر جای است تا آنجا که در گذر عُهودودهور از شارحان و مفسران هر آن کس را که در تأویل و تفسیر مکانی دارد نشنیدیم که در مطلق «طرز» بیانی دارد تا روزگار ما که مقام زمرة حضور است و نسبت کوتاهی و غفلت به حضرات قول‌الزور است. پس خموش باش و دم درکش که سکوت حکیمان را حکمتی است تا آن چه «چه سّر و كدام راز است بماند» كه «نداند آنكه اشتر مي‌چراند».

 نکوهیده آنست که ناخوانده ورقی به بی‌دانشی در مصلحتی که حّد او نیست حکم راند، باری تا آتشی را به باد وسوسه‌ای تشحیذ نکرده باشیم و در وادی عطش بوعدة آبی آتشی را تیز نکرده باشیم به ظلومی و جهولی که میراث سرشتی ماست خود را راست در عُهدة عهد امانت انداخته به سعی خود کار خویشتن ساخته سبک و طرز اسلوب را به مذهب کسی وا می‌نماییم که اگر از حریر می‌لافد، به کم‌کم حصیر می‌بافد.

در بازاری که مدّعا صِرف خبر است مدعی هر که هست بی‌هنر است این قدر غنیمت است ادیب را دعوی منظوم و منثور است و اگر حقیقت می‌گوید نقل و خبر است و از اثر معذور است این بیچاره امّا بعهدی که مشق شعر می‌کردم استادی داشتم همه‌دان و خُفیه‌خوان نه از احکام جانفرسايش امانم بود نه فرمان کردن آن همه در توانم بود اگر بگویم مشق شعر به آن میزان که مُرده ریگ رودکی بود بعهدی واقع شد که هنوز چیزی بر جای از کودکی بود بسیار نگفته‌ام و لیکن استاد به تذکره و یاد کرد آن دو سه تن پیشینگان سخن ابوشکور و شهید و رودکی محن وزن و قافیه و بیت و مصراع را بسر آورد و آموختن انواع شعر را بنیاد کرد که مفرد این است و دو بیت این و رباعی این، قصیده و قطعه این است و غزل این و تغّزل این، آنگاه به ترکیب و ترجیع و انواع مسمطات دیوان منوچهری را که از شهر ما بود، پیش آورد و در میانة سخن منوچهری در ابواب سخن آویخت که باری توحید این است و نعت و منقبت این، و این جمله مدح است در مقابل هجو و مدح ستایش زندگان است و مرثیه یاد کرد مُردگان. مرثیه را مدح و ذکر مردگان گیر و مدحیه را ستایش پادشاهان و امیران و وزیران؛ گفت که مرثیه را به نسبت آنکه معزای او گویند و یاد کرد مصیبت او خواهند بر چهار گونه باید دید

اول مرتبة خاصان اخص است چون رسای فرزند و سر و همسر و دوست و آشنا که داغترین مراثی است چون مرثیه شهید

كاروان شهيد رفت از پيش                  زان ما رفته گير و مي‌انديش

و مراثی فرزند که خاقانی شرواني را در رثاي رشيدالدين فرزند اوست و آنچه ديگران در اين معني سروده‌اند. دوم مرثیة بزرگان و ارجمندان يك عصر و نسل است که شاعر آن دوران به نیابت از مردم معزای او گوید و مرثیه او خواند چون مرثیة فرخی محمود غزنوی را و چون مرثیة محمد یحیی خاقانی را و بسیار مراثی دیگر.

سوم مراثي‌ای است که همة اعصار راست و در هر عصر و نسلی بر جای است که معزای کسی است که ارجمندی او نه به نحو اخص است که به یک تن و یک قبیله مربوط باشد و نه به خصوص یک نسل و یک عصر تعلق دارد مثل نوع دوم بل مراثی انبیا و اولیا از این قبیل است و بجز این حبسیه را نام برد که شاعران زندانی در احوال و روزگار گرفتاري خود گفته‌اند چون حبسيات مسعود سعد و حبسية خاقاني كه ترسائيه خوانده مي‌شود پس از اين خَمريه است كه وصف عيش و شور و جواني و طرب و بزم و شراب است از صبوح و غبوق چون خَمرية رودكي و خمريات منوچهري و ديگران

از انواع ديگر توصيف و تغزل است كه در بهار و خزان و وصف اسب و شتر و گاو و گل و گياه و ميوه و ساير چيزهاست. خلاصة مطلب كه شعر به حسب انواع فرد و دوبيتي و رباعي و قصيده و قطعه و غزل و تركيب و ترجيع و مسمط است و به ابواب به عدد موضوعاتي كه شاعران در آن سخن گفته‌اند و آن را احصاء نمي‌توان كرد جز همان چند مورد مشهور كه نمونه‌اي از بسيار است و اما شعر را به قول مشهور خراساني، عراقي، اصفهاني، هندي، بازگشتي و قاجاري و معاصر دانسته‌اند. سبك‌هاي خراساني و عراقي به اعتبار خونِ پارتي، مادي و پارسي‌ و به لحاظ جغرافياي شاعران خراسان، ري و جبال و ماد و پارس‌ است كه دقيق‌تر از اين نيز سرزمين‌هاي شعر را مي‌توان شمرد مثل خراسان شمالي خوارزم، خراسان شرقي ماوراءالنهر، خراسان غربي طوس و نيشابور و قومس تا دروازة ري، خراسان جنوبي جنوب خراسان و شمال بلوچستان و سيستان و كرمان، از باب‌الابواب و شروان تا ارس آذربايجان است و ادامة آذربايجان تا كردستان‌شمالي و جبال و در شرق ري و اصفهان و پس از آن پارس است در گسترة عظيم آن اما به حسب تاريخ و اعصار تاريخي و نيز سبك لايق بررسي است تا دانسته شود كه سبك در هر يك از انواع با جغرافيا و تاريخ و نژاد و قوميت ربط و نسبت دارد چنانكه شاعران خوارزم و ماوراءالنهر و خراسان‌جنوبي و طوس و نيشابور و قومس از دورة سامانيان عمدتاً تا عهد غزنوي و دورة سلجوقي و زمان خوارزمشاهيان گويندگان سبك خراساني مشهورند، از شاعران اين سبك تنها كساني‌ كه در رتبة‌ شاعري شايستة تقليد همگِنان خود در طول زمان بوده‌اند آنها را صاحب طرز خوانده‌اند و طرز اخص از سبك است و اسلوب شيوة شخصي مخصوص شاعر است كه علاوه بر دقايق سبكي و طرز بر احوال نفساني و قبيله و محيط تربيتي وي دلالت دارد مثلاً منوچهري در مسمط و رودكي در غزل و عنصري و فرخي و سنايي در قصيده طرز خاص دارند و بعض از ايشان چون منوچهري و سنايي و فرخي از اسلوب مخصوص برخوردارند كه آن قابل ارزيابي است حاصل مطلب اينكه از اين سه تن شاعر سبك عراقي كه به نحو اعم عراقي‌اند و طرز دارند خواجه متمايل به طرز خواجو و خواجو چنان كه متتبعان يافته‌اند به شاعران خراسان و ماد چون فردوسي و فخر گرگاني صاحب ويس و رامين، سنايي صاحب حديقه و ديوان، عطار صاحب ديوان شعر و اسرارنامه و الهي‌نامه و منطق الطير و مصيبت‌نامه و نظامي شاعر خمسه نظر داشته است سخن او در اداء به خراسانيان نزديك است كه قصه‌هاي پيشينيان را بيشتر خراسانيان به نظم كشيده‌اند چون خواتاي نامك كه دقيقي و فردوسي به آن اهتمام ورزيدند و چون كوش‌نامه و بهمن‌نامه  شهمردان بن ابي‌الخير و آثار اسدي توسي و خواجو نيز گل و هرمز و گل و نوروز و هماي و همايون و غيره را به نظم آورده كه برخي آنها را از قصه‌هاي باستان و روزگار جادة ابريشم دانسته‌اند و اما طرز چون سبك عموميتي دارد كه همگان را بدان دسترس است چنانكه مثلاً شاعران خراساني همگان در انواع شعر به رودكي نظر دارند و رودكي شاعر صاحب سبك و صاحب طرزي است كه عمدة شعر خراساني خالي از طرز او نيست هم در انواع و هم در ابواب، خمريه را رودكي بنا نهاد پس از او هر كه اين باب را تكرار كرد به او نظر داشت چنانكه مثلاً منوچهري به طرز رودكي و عنصري از زمرة شاعران اعتناي بيشتر داشت. اسلوب امّا از سبك و طرز بسيار مشكل‌تر است چنانكه اندريافت او تتبع خاص و معلومات مخصوص مي‌خواهد چنانكه از تحقيقات ادبيانه سبك و طرز را مي‌توان يافت لاكن اسلوب را كسي مي‌فهمد كه تتبع سخن شاعر به وجه استقبال و تضمين و تقليد عامدانه كرده باشد پيش از اين گفتم كه استاد گرانمايه همه‌دان من كه امان من ببريد از جمله آموزش‌هاي اديبانة در فنّ و انواع و ابواب الشعر مرا به استقبال قصايد و غزليات حتي رباعيات و مثنوي‌هاي بسياري از شاعران مجبور كرد تا جايي كه از هر شاعري چندين نوع و دو چندان باب‌ را به تقليد استقبال كردم تا معلوم من شد كه سبك و طرز و اسلوب هر سه معتبرند. متأسفانه ما ايرانيان تنها سبك را در نظر داشته به حد و رسم طرز «امام اوستادان» شعر توجيهي نداشته‌ايم تا چه رسد به اسلوب كه خاص اخص است از باب مثال دو سه مورد از اسلوب منوچهري را كه همشهري من است و من به قاطعيت معتقدم كه او در دامغان زاده و زيسته و از پي آن به اقصاي عالم سفر كرده‌. از بديهيات اين است كه سبك منوچهري خراساني است و طرز او در سخن بي‌ارتباط به عنصري نيست چنانكه خود نيز از تحقيق در ديوان ابوالقاسم حَسن سخن مي‌راند و امّا در ابواب علاوه بر سبك خراساني و گفتار به شيوة رودكي چنانكه در مثل خمريه در شعر هر دو شاعر رودكي و منوچهري بر يك قاعده است امّا اسلوبِ خاص منوچهري را به موطن و مولد او و خصوصيات مردم قومِس و شهر دامغان و ويژگي‌هاي مردمان آن سامان بايستي مربوط شمرد.

اينكه منوچهري در ايام شاعري و شهرت، در دامغان حضور داشته، هر چند به اسلوب او مربوط است: ليكن نكته‌ايست كه همه كس به تصريح وي در ديوانش آن را مي‌يابد، حاكم دامغان در عصر غزنويان ابوحرب بختيار از رجال عهد محموديست كه گورگاه پدر او در دامغان برجايست و به پير علمدار شهرت دارد اين گنبد و مناره‌ در كنار مسجد تاريخانه از بناهاي دورة غزنوي است. منوچهري را در مدح ابوحرب آثاريست كه در ديوان او موجود است پس شاعر در عهد پختگي و سختگي سخن و شهرت در دامغان ساكن بوده است. ديگر از شواهد حضور او در دامغان برخي از اشاره‌هاي نجومي او در شعر است كه مثلاً چنين منظره‌اي را در مازندران و غزنين و مثلاً كرمان و شيراز نمي‌توان ديد.

كوه قارَن و ستارگان شمالي بر بالاي آن و از همه جالب‌تر اين مسمط مشهور «خيزيد و خزآريد كه هنگام خزانست باد خنك از جانب خوارزم وزان است». نكته در تركيب «باد خوارزم» است كه يكي از چند باد مشهوريست كه در دامغان مي‌وزد و دهقان و كديور آن را نيك مي‌شناسند.

اين باد را باد شاهكوه نيز مي‌نامند و نام ديگر آن باد اَريانه (آريانه) است كه با باد (تورانه)، كه باد معروف ديگريست از بادهاي موجود در دامغان‌اند كه يكي از مَهب شمالي مي‌وزد و به خصلت تور است كه در قومس و مازندران معني ديوانه و سركش دارد، صاحبِ اسب تور (لهراسب) است (صاحب اسب ديوانه) و تور برادر سَرم، دو نابرادر ايرج مظلومند كه ايران بهرة او بود. باد ديگر اما از مَهَب شِمال شرق مي‌وزد چنانكه اگر از دامغان خطي عمود بر آن جانب رسم شود نخست از شاهكوه در شمال بسطام و شاهرود گذشته و به خوارزم كه سرزمين ايران وئجه (ايرانويچ) سرزمين آرياهاست مي‌رسد پس آريانه باديست كه از خاك و خطة نيكان مي‌وزد و چون مردمان آريا نجيب و شريف و مفيد است. آريانه باديست كه بر خلاف تورانه، درخت‌افكن و ديوار و در شكن نيست بل زندگي بخش است در بهارْ تلقيح عروسان باغ به ميانجي‌گري اوست در ارديبهشت و خرداد شادي‌آفرين و نشاط‌آور است و حوله ايست كه كارگران و دهقانان و كديوران، روي و تنِ عرق‌آلود را بدان خشك مي‌كنند و اندكي آن سوي‌تر واي بر مردمان اگر اَريانه از وزيدن بازايستد. دروِ گندم و جو هشتاد روز پس از نوروز آغاز و به ماهي و نصف ماهي خرمن‌ها كوفته و آماده مي‌شود تا دهقان به ياري اَريانه كاه را از گندم جدا سازد شانه يا انبوه وسيله‌ايست كه به واسطة آن كاه و گندم آميخته را در معرض باد خوارزم به آسمان پرواز داده، مي‌گذارند كه سرپنجة مبارك باد نجيب كاه را از گندم جدا سازد و در نهايت اين كار گندم را مستقيم در پاي دهقان ريخته و كاه را در دو بخش مجزا در دو محل توده كند.

كاه سنگين‌تر را كه له شده و درهم كوفته ساقة گندم است در دو گام آن سوي‌تر و كاه سبك‌تر كه از برگ‌هاي نازك ساقه فراهم آمده است به يك گام پيشتر از كاه سنگين ساقه بر روي هم توده ساخته فرصت مي‌دهد تا برزگر كاه «پس باد» يعني سبك‌ را به جهت علوفة گوسفند و كاه سنگين را براي خوراك گاو و شتر و چهارپاي بزرگ و مصارف ديگر چون اندود كردن ديوار و بام (كاه‌گل) مصرف نمايد.

بجز اين چه بسيار كلمات مصطلح در دامغان است كه در سخن منوچهري نشانة شخص او و اسلوب اوست. شخ، ‌شخم و مار و ...

روانشناسي او را وا مي‌گذارم كه به قول معروف تُف سر بالاست. خود بزرگ‌بين، مار در آستين، طامع لايق مدمّغ (منوچهري دامغاني) «سوي تاج عمرانيان هم بدينسان بيامد منوچهري دامغاني»

باري سعدي اوستادي بي‌همتاست، حافظ بدين موضوع مقر است امّا سخن او چنان است كه سخن خواجو اهل شعر به يك نظر اين هم‌صدايي و رسيلي و هم‌نوايي را درك مي كند اين مسئله را بوجه مفصل مي‌توان طرح و بحث كرد تا از طرز حتي به اسلوب توجه شده و معلوم شود كه كرمان شيراز نيست و شيراز كرمان نيست و خواجه و خواجو يك تن نيستند كه هر كسي در عين شباهت در آينه چنانست كه اوست، باشد كه روزي و روزگاري به طرز و اسلوب اين دو پرداخته، و چنانكه لايق ادبيات و آنان است نمونه‌اي از تحقيق و نقد را ارائه دهيم، به يمن نفس نيكان و همت ارجُمندان، و لطف خدا، و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم

خداشان با همه رفتگان بيامرزاد كه همدم هميشة مردم و افتخار سرزمين ايران بودند.

 

محمدعلي معلم‌دامغاني

رييس فرهنگستان هنر جمهوري اسلامي ايران